لودویک فان بتهوون
نیکولو پاگانینی

ولفگانگ آمادنوس موتزارت

یوهان سباستین باخ

پیتر لیچ چایکووسکی

یوهان برامس

نیکولای ریمسکی کورساکف

فردریک فرانچس شوپن
فرانس پیتر شوبرت

توماس گیووانی آلبینونی
![]()
فرانس لیست

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط مهدی پناهی
|
|
| ||||||
|
رضا والى، آهنگساز و موسيقيدان
سال ۱۲۳۵ بود كه اولين دسته موزيك نظام به نام «دسته موزيك سلطنتى» توسط دو افسر ارتش فرانسه به نام هاى بوسكه و رويون تشكيل شد و عملاً نقطه آغازين حضور موسيقى غربى در ايران را رقم زد. رضا والى نيز البته از مسيرى ديگر اين تجربيات را دنبال مى كند و اواخر دهه پنجاه نخستين اثر از مجموعه آوازهاى ايرانى را با نام «چهار آواز محلى ايران» براى پيانو و آواز مى نويسد. تجربه خوشايند اين آرانژمان، يك سير پيوسته و آهسته را در آثار آهنگسازى رضا والى به وجود آورده است. سيرى كه به خلق بيش از پانزده مجموعه از آوازهاى ايرانى براى آنسامبل غربى منجر مى شود. مجموعه هايى برگرفته از آواها و نغمه ها و بخصوص فرم آوازى در موسيقى اقوام ايرانى و براساس كمپوزيسيونى غربى. اين رويكرد، والى را ملزم به بازشنوى و گردآورى موسيقى اقوام ايرانى مى كند و گرچه آشنايى او با موسيقى اقوام هرگز از محدوده آثار رسمى انتشاريافته و يا ضبط هاى پراكنده موسيقى نواحى ايران فراتر نمى رود. اما در همين محدوده نيز گويا مجموعه قابل توجهى را فراهم آورده است. تفاوت نسل رضا والى با نسل قبل از خويش در برخورد با موسيقى اقوام ايرانى شايد در اين طرز نگرش و نحوه بهره مندى از متريال سونور بومى باشد. نگرشى كه در پى حفظ و ثبت گنجينه فرهنگ شفاهى اقوام ايرانى و نغمه هاى بومى كهن نيز هست و انديشه اى كه صرفاً آثار جمع آورى شده توسط ديگران را دستمايه خلق آثار شخصى مى كند. با اين حال آن دسته از آثار رضا والى كه از جوهره موسيقى اقوام ايرانى برخوردار بوده، سهم بسزايى در كنجكاوى مخاطبان موسيقى در اروپا و آمريكا درباره موسيقى ايران زمين داشته و حامل پيام عميقى از بطن فرهنگ ايرانى براى مخاطبانش در سالن هاى معتبر موسيقى اروپا و آمريكا بوده است. آثار والى همچنين نظر بسيارى از منتقدان اروپايى و آمريكايى را به خود جلب كرده تا آنجا كه ديويد استوك كه خود آهنگسازى نام آشناست درباره والى نوشته است: «والى آهنگساز موفقى است كه موسيقى باروك را به خوبى درك كرده و توانسته آن را با موسيقى بومى و نيز كلاسيك غربى به شكل غيرقابل باورى تركيب كند. مهمترين ويژگى آثار والى اصالت آثار اوست.» همچنين نويسنده نشريه لس آنجلس تايمز نيز وصف ويژه اى درباره سبك رضا والى داشته و آن را استوار و غيرقابل كنترل دانسته است. منبع : ايران | ||||||
Compositions Samples
| AIFF Format | WAVE Format | |
| Folk Songs (Set No. 11B) | ||
| Concerto for Flute and Orchestra |
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط مهدی پناهی
|
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط مهدی پناهی
|
-

پاي صحبتهاي موتسارتِ موسیقي فيلم
Ennio Morricone
گردآوری و ترجمه : ا. جهانشاهي
اشاره: انيو موريکونه يکي از آهنگسازان بزرگ تاريخ سينما مي باشد، که براي بيش از 400 فيلم موسيقي نوشته و از او به عنوان «موتسارت موسيقي فيلم» ياد مي شود. در کشور ما نيز با فيلمهاي «خوب، بد، زشت»، «روزي روزگاري در غرب»، «سينما پاراديزو» و «مالِنا» بسيار شناخته شده است. با وجودي که تاکنون از جوايز آکادمي بهره اي نبرده و مورد بي مهري قرار گرفته، حتي در سن 78 سالگي هم دست از تلاش بر نداشته و مشعول کار آهنگسازي براي سينماست و هر چند گاهي نيز اركستر عظيمي را با آثار خود رهبري مي کند، مانند «ورونا 2002» و «لندن 2003». اين نوشتار حاصل ترجمه از روي فيلمي است که موريکونه در آن در مورد موسيقي فيلم صحبت مي کند، که لحن محاوره اي و پراکندگي اين متن به همين دليل است.
فکر مي کنم که شغل آهنگسازي در طول قرن گذشته و حاضر تا حدودي دو پهلو و مبهم شده. منظورم اين است که... من نه تنها آنچه که موسيقي مستقل و مطلق ناميده مي شود، ساخته ام، بلکه براي سينما هم آهنگسازي کرده ام، موسيقي کاربردي. اين دو نوع آهنگساز بايد با هم تفاوت داشته باشند. موسيقي کابردي براي هنرمند ديگري که کارگردان فيلم است، ساخته مي شود. در صورتي که موسيقي مستقل و مطلق براي منظور و ايده خود سازنده آهنگ و آنچه که احساس مي کند مي باشد، آن گونه که تصور مي کند و قطعات را مي نويسد. موسيقي کاربردي بايد داراي محدوديتها و شرايطي باشد، اما در نوع ديگر آزادي بيشتري وجود دارد.
بيشتر وقتها باور ميکنم که توانسته ام شخصيت خود را در فيلم لحاظ کنم. منظورم اين است که، به مشخصه هاي تکنيکي در موسيقي فيلم پي برده ام که علاوه بر اينکه در موسيقي تونال کابردي مي باشند، اغلب به خودي خود جالب و جذاب مي باشند.
موسيقي فيلم نسبت به جايي که موسيقي مطلق مورد نظر است، يک داستان کاملاً متفاوت دارد. خيلي علمي تر است و آهنگساز بايد براي نُتي که مي نويسد دلايلي غير از آنچه در درون خود دارد، داشته باشد. اگر او نتواند پاسخي براي اينکه به چه منظور نت اول يا نت آخر يا هر نتي در قطعه را نوشته است پيدا کند... اگر نتواند اين سوال را جواب دهد، قطعه به درد نمي خورد. من طرحهايي براي زمينه هاي متنوع راديو، تلويزيون، براي «جياني مراندي» و ديگران نوشته ام. در «درماستات» و همراه با «پتراسي» تحصيل کرده ام. همه اينها تجربه بسيار خوبي براي من بوجود آورده است.
بجز اينکه شخص از حرفه خود تاثيرپذير است، رفته رفته يک سبک شخصي بوجود مي آيد. امروزه آهنگسازان بهرحال مجبورند فرمي را بوجود آورند که هميشه در آن آهنگ بسازند. هيچ فرم به اندازه کافي محکم و يکپارچه اي به عنوان استاندارد وجود ندارد. چنين فرمي امروزه وجود ندارد. فرم مي تواند به صورت يک نافرم، يا يک فرم ناواضح، غير دقيق و انتزاعي وجود داشته باشد. در واقع موسيقي يک موجوديت انتزاعي است.
البته ما و شنوندگان دوست داريم که موسيقي با معنا همراه باشد. اما شايسته نيست که موسيقي فيلم معنا داشته باشد، چون اين موسيقي براي سينما بکار مي رود و در فيلمها موسيقي معني ندارد و در واقع معناي خود را از فيلم کسب مي کند. که اين يک هنر قابل ستايش است.
در موسيقي مطلق، هر معنايي که موسيقي دارد کاملاً انتزاعي است. بنابراين شما بايد صداها را بصورت عناصر صوتي که روي يک فرم را مي گيرند، در نظر بگيريد که توسط گوشها و ذهن شنونده قابل کنترل نيستند. اين فقط توسط آهنگساز يا رهبر ارکستر قابل کنترل است. اين بهرحال همان معني است که شنونده درک خواهد کرد.
اما کمپزسيون موضوع شخصي براي خود آهنگساز است. آهنگساز بايد در ساختاري که بوجود مي آورد، بهم پيوستگي پيدا کند، و دليلي پشت کمپزسيون خود داشته باشد. اگر براي هر شنونده يک معني متفاوت نتيجه شود، اين مشکل آهنگساز نيست. اما آهنگساز بايد در درون خود دليلي براي قطعه اي که مي نويسد، پيدا کند. استدلال معمارانه يک استدلال رسمي است. اما دلايل ديگري وجود دارند که سطحي در نظر گرفته مي شوند و ويژه سبک کمپزسيون يا فرم نيستند. گاهي اوقات فرم وجود ندارد، اما اصوات يک حالت زنده دارند. به عنوان يک مثال ساده، براي ساختن يک خانه، شما به آجر، گچ و چيزهاي
ديگر نياز داريد. يک آهنگساز صداهايي در اختيار دارد که ديگر آهنگسازان نيز در اختيار دارند. کار اصلي آهنگساز اين است که چگونه يک قطعه بکر را با استفاده از اين مصالح معمول بسازد. هنگامي که من چيزي براي فيلمي نوشتم، سعي کردم حس شخصي خود را به آن بدهم.
گاهي حس کردم که بايد حتماً اين کار را انجام دهم. مانند ميزانهاي مشخصي از موسيقي کلاسيک. من به هيچکس نگفتم، اما آنها را همراه با ترکيبات هارمونيکي که در طول نوشتن اضافه يا اصلاح مي کردم، به کار بردم.
تاثيرات مکتب وين در موسيقي تونال و خيلي چيزهاي ديگر، کم کم در سبکي که ويژه خودم مي باشد، به راحتي قابل تشخيص شده است. نه تنها از طريق شنيدن بلکه روي کاغذ هم مي توان آن را ديد. تنها چيزي که آن را تغيير دادم، زبان موسيقي ام طبق نيازهاي شخصي و تکنيکي سينما بود.
شايد آنچه انجام دادم يک انقلاب در فيلمهاي وسترن بود. اما من فکر نمي کنم آن موسيقي را مخصوصاً براي فيلم وسترن ساخته باشم، چون اگر داستان آن فيلمها در ژاپن، چين و يا هند اتفاق مي اُفتاد باز هم همان موسيقي را مي نوشتم. من
فکر نمي کنم که از زمينه تاثيري گرفته باشم. حس مردم همان چيزي است که با ديدن فيلم درک مي کنند. اگر اينها در چين بود باز هم ارجاعهاي مناسب را بکار مي بستم. اما در پس زمينه، نه بصورت آشکارا.
هنگامي که آهنگساز مي خواهد براي يک صحنه بحران هميشه حاضر آهنگ بسازد، تلاش خود را صرف اين مي کند که با يافتن دليلي براي لذت بردن صرف، خارج از چارچوب فيلم با بيننده اراتباط برقرار کند. و از سرگرمي به عنوان ابزاري براي ارتباط استفاده مي کند. همه اين چيزها، مانند صداي جمعيت اعتصاب کننده در فيلم "Sostiene Pereira"، صداي ابزار برش و ابزاز سوراخ کردن سنگفرش پياده رو در فيلم ،"La Classe Operaia Va in Paradiso"، يا صداي يک کايوت (گرگ صحرايي آمريکاي شمالي)...
من تلاش کردم که از صداهاي واقعي، مخصوصاً از صداي حيوانات در موسيقي استفاده کنم. تم فيلم «خوب، بد، زشت» صداي واقعي کايوت است که به تم فيلم تبديل شد. که اين برداشتن صداها از دنياي زنده و استفاده از آنها در صداهاي سازمان يافته است.
من با کارگردانان رابطه خوبي دارم. سعي مي کنم با کارگرداناني کار مي کنم که بتوانم با آنها کنار بيايم. اگر از کارگرداني خوشم نيايد، هرگز با او دوباره کار نخواهم کرد. يکي از ما اجازه مي دهد که ديگري برود. اخيراً من مي گذارم آنها بروند، در صورتي قبلاً مي بايست منتطر اجازه رفتن باشم. من کارگرداناني را که مي خواهند ايده هاي خود را به من تحميل کنند دوست ندارم، بنابراين سريعاً کنار مي کشم. وقتي به شما مي گويند چه بايد انجام دهي، توهين آميز است. به من بگو "چه دوست داري انجام بدهي؟"، تا من ببينم چه کاري از دستم برمي آيد، سپس من به شما خواهم گفت که در اين باره چه فکري مي کنم. يک رابطه خوب همراه با اعتماد متقابل با آنها دارم. اگر اعتماد متقابلي وجود نداشته باشد، بهتر است که کنار بکشي. چند تا از اين افراد را ترک کردم و متأسف نيز هستم، به خاطر اينکه افراد بسيار با استعدادي هستند. اگر احساس خوبي وجود نداشته باشد، شما هم ممکن است همين کار را بکنيد.
هنگامي که احساس کنم کارگردان به شور و شوق و حرارت من نياز دارد، فوري برانگيخته مي شوم و ايده هاي خوبي سريعاً به ذهنم خطور مي کند. اما هنگامي که خود کارگردان افسرده و بي حال باشد و مثلاً بگويد: «چيزي مثل آهنگهاي چايکفسکي مي خواهم.» من جواب مي دهم:« من يک آهنگساز هستم. بنابراين کسي که موسيقي را مي نويسد من هستم.» امّا اين کمي شهامت مي خواهد و من هميشه از آن استفاده مي کنم. گاهي اوقات اين هم فايده اي ندارد.
هنگامي که من با نوشتن يک قطعه ريسک دار شجاعت به خرج مي دهم، يک نسخه دوم براي کمک به کارگردان مي نويسم. به دنبال ريسک مي روي و اگر احساس کنم که آنچه در حال نوشتن آن هستم در وهله اول براي خودم جالب است و سپس براي فيلم يا کارگردان فيلم جالب خواهد بود، ريسک را قبول مي کنم. اما مي دانم که جهان اطراف آمادگي فهم آن را ندارد. بنابراين نسخه دوم را مي نويسم. يا نسخه دوم با عناصر ريسک دار را مي نويسم، تا بتوانم اگر لازم شد قبل از اجراي نهايي با ارکستر آن را تغيير مي دهم. من نمي گويم که: «من مي خواهم ريسک را قبول کنم.» اين يک ايده متکبرانه است که شما نمي توانيد درون خود نگه داريد. اين يک نياز
رواني است که اجازه نمي دهد آن را درون نگه داريد بنابراين آن را بيان مي کنيد. آهنگساز موسيقي را روي کاغذ بيان مي کند، همه چيز همين است.
پسرم «آندرئا» وقتي هجده سالش بود به من گفت مي خواهد آهنگساز شود. گفتم فراموش کن. خيلي سخت است، بايد تحصيل کني، و بعد هنوز نمي تواني آهنگ بسازي. او پافشاري کرد و من جلوي او را نگرفتم. او شروع به تحصيل کرد و من هزگز به او نگفتم که مي تواني. چون افراد زيادي هستند که سالهاي طولاني تحصيل مي کنند، اما نهايتاً نمي توانند... بهرحال اين يک مسير دشوار است. او پس از طي کردن کار و تحصيل بالاخره موفق شد و براي رسيتال نهايي خود يک اورتور بسيار زيبا ساخت. من به او گفتم: «تو يک آهنگساز هستي.» و او واقعاً هست. من از او انتظار نداشتم اما قطعات شگفت آوري مي نويسد.منبع : Arena Concerto DVD
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط مهدی پناهی
|

